انتخاب صفحه
شماره 4387 - یکشنبه 22 مرداد 1396
شماره های پیشین:

نگاهی به قسمت هفتم فصل دوم شهرزاد

بازی روزگاری که دو روز بیشتر نیست

صبارادمان 

هفته گذشته  هفتمین  قسمت از فصل دوم مجموعه شهرزاد منتشر شد و به بازار آمد.  مجموعه شهرزاد نه داستان شخصیت اسطوره ای و افسانه ای داستان‌های مشهور هزارو یک شب، بلکه ظاهرا داستان دختری است که از قضا علاقه زیادی نیز به هزار و یک شب دارد و ذیل روایت زندگی او، داستان خاندان مافیایی دیوان سالار و دیکتاتوری ای که توسط بزرگ این خاندان اداره می‌شد را بازگو می‌کند.
در فصل  اول، این «بزرگ آقا» بود که بزرگ خاندان دیوان سالار بود و با منطقی تند و بی رحم خانواده را اداره می‌کرد اما در فصل دوم این سریال دیگر بزرگ آقایی در کار نیست که هم خاندان را با چفت و بستی منطقی، حساب شده و با فکر پیش ببرد و هم چفت و بست داستان و شخصیت‌هایش را. وجود بزرگ آقا در فصل نخست سریال یک نقطه عطف و عامل کلیدی بود که به روابط داستان شکل می‌داد و نسبت‌های شخصیت‌ها را با یکدیگر تعریف و دامنه قدرت آنها را معین می‌کرد و به این ترتیب کل داستان را باور پذیر و واقعی جلوه می‌داد. اما در فصل دوم قباد دیوان سالار، برادر زاده و فرزند خوانده لا ابالیش است که جانشینش شده و اقتداری ندارد.
 قباد دیوان سالار، اکنون  بزرگ دیوان سالار است. او از طرفی سکان خاندان دیوان سالار را به دست گرفته است و از طرف دیگر در غم عشق شهرزاد بسر می‌برد تا همچنان داستان گرد شخصیت شهرزاد روایت شود و به این ترتیب اکنون که شهرزاد با عشق قدیمیش یعنی فرهاد ازدواج کرده و از قباد جدا شده است، این بار قباد جایگزین مویه گر فرهاد باشد.
این پی رنگی است که تا کنون پس از هفت قسمت از آغاز فصل دوم ترسیم شده است، در حالی که تنها یک یا دو قسمت نخست کافی بود تا تماشاگر این روابط را دریابد و داستان از مرحله تعریف این روابط نخستین خارج شده، جریان اصلی آن آغاز شود.
در واقع باید بیاد داشت که در فصل نخست سریال این الگو برداری از خانواده مافیایی «دون کورلئونه» در فیلم « پدرخوانده» در قالب مافیای «بزرگ آقا» بود که همراه با یک داستان عاشقانه لطیف بیننده را به خود جلب می‌کرد، اما در فصل دوم هنوز یک پی رنگ داستانی مشخص شکل نگرفته است و مخاطب با داستانک‌های کوتاهی روبروست که کپی شده از فیلم «پدرخوانده‌ای» است که سالهاست تمامی‌علاقمندان به سینما، آن را می‌شناسند و با صحنه صحنه آن آشنا هستند. به یادبیاورید صحنه تعلیم رانندگی فرهاد به شهرزاد در یک جاده یا بیابان خلوت را که عینا از صحنه آموزش رانندگی «مایکل کورلئونه» پدرخوانده به همسرش در سال 1972(سال ساخت فیلم پرده خوانده) کپی برداری شده یا صحنه هفت تیرکشی و ترور آدم‌های «بزرگ آقا» و دیوان سالارها توسط بهبودی که آن هم عینا از فیلم مورد نظر کپی برداری شده است.
زمان بندی: زمان بندی فصل دوم شهرزاد یک امر مغشوش است. گویی زمان بندی داستان از دست نویسندگانش در رفته است. در ابتدای فصل اول شاهد بودیم زمانی که فرهاد و شهرزاد می‌خواهند قرار فرار به شیراز را بگذارند شهرزاد به دروغ به خانواده اش می‌گوید که انتخاب واحد ترم اول دانشگاه دارد یعنی شهرزاد تازه آن زمان می‌خواهد درس رشته پزشکی را آغاز کند. همگان می‌دانند که حداقل دوره دانشجویی پزشکی برای رسیدن به مدرک پزشک عمومی‌( و نه جراح ) هفت سال است و پس از آن پروانه طبابت به آنان داده می‌شود و طبیعی است که در هر شغلی هم باید شخص مدتی کار کند تا در تمام ایران به  شهرت برسد و به محض اتمام درسش نمی‌تواند به عنوان پزشک مشهور در کشور از شهرت قابل توجهی برخوردار شود. حال، توجه کنید شهرزاد همان زمان ترم اول دانشگاه  با قباد ازدواج می‌کند و یک سال و نیم تا دو سال با او زندگی می‌کند و سپس جدا می‌شود. فرض کنیم که شش ماه هم بین جدایی و ازدواجش با فرهاد فاصله باشد (که البته این همه مدت نبود)  و باز فرض کنیم شش ماه هم دانشگاه‌ها تعطیل بوده باشند (در زمان پس از کودتای 28 مرداد که البته در آن دوران شهرزاد همسر قباد بود و جزو دو سال زندگی با او حساب می‌شود)  اکنون هم بنا به دیالوگ‌هاشم خان درزمان مرگ اسد (آدمِ «بزرگ آقا» و قباد) تنها چهل و اندی روز از مرگ «بزرگ آقا» و یعنی ازدواج فرهاد و شهرزاد می‌گذرد پس با یک جمع و تفریق  ساده در می‌یابیم که در خوش بینانه ترین حالت ممکن کمتر از سه سال از درس شهرزاد گذشته و هنوز  چهار سال از درسش باقی مانده تا بتواند پروانه طبابت بگیرد چه برسد به این که یک  پزشک حاذق و مشهور شده باشد، پس چگونه  است که مرضیه مادر فرهاد در بیمارستان، پس از جراحی‌هاشم خان، از شهرزاد به عنوان پزشکی که همه ایران می‌شناسند، یاد کرده و شهرزاد نیز با نشان دادن کارت طبابتش، خود را همکار معرفی می‌کند و کادر بیمارستان، او را به عنوان خانم دکتر پذیرفته و همچون یک پزشک نامدار با او برخورد می‌کنند و حتی خود او نیز در توجیه تاخیرش برای حضور در بالین پدر همسر، می‌گوید که بیمار بد حال داشته است؟ آن هم در حالی که در چند قسمت قبل همین فصل، شهرزاد در زمان مراجعه به تیمارستان برای دیدن شیرین، خود را دانشجوی طب معرفی می‌کند و حتی در قسمت ششم زمانی که فرهاد ناراحت از دفاع شهرزاد از قباد در کافه، تقاضای بازگشت به خانه را می‌دهد و با سوال شهرزاد مبنی براین که چرا این قدر زود روبرو می‌شود می‌گوید که تو امتحان داری‌... پس یعنی تا چند روز قبل، شهرزاد همچنان دانشجوی طبابت بوده و ناگهان در فاصله چند روز نه تنها دوره تحصیلش تمام می‌شود بلکه آن قدر تجربه کسب کرده که در تمام ایران هم شهرت دست و پا  کرده است ...
خط داستانی: نبود یک خط داستانی پر رنگ و گیرا یک مشکل اساسی در فصل دوم سریال شهرزاد است. این موضوع به ویژه در قسمت ششم و هفتم بیشترخودنمایی می‌کند. نویسندگان مدام از این شخصیت به آن شخصیت رفته و بدون این که داستانی برای آنان داشته باشند بین شخصیت‌ها سرگردان باقی مانده اند.
 برای نمونه بین فرهاد و شهرزاد بحث فعالیت سیاسی می‌گذارند بدون این که این بحث سرچشمه و مبدا و منشا خاصی داشته باشد و مخاطب را با خود همراه سازد .‌هاشم خان را دیر وقت شب، بدون دلیل به در پیاله فروشی ای می‌برد که دو آدمِ «بزرگ آقا»  نشسته و در آن مشغول نوشیدن هستند تا بدون دلیل تیر بخورد و راهی بیمارستان شود . جالب این جاست که در قسمت قبل،‌هاشم خان در تحلیل مرگ اَسد به قباد و نصرت می‌گوید خاندان بهبودی، آدم را بالای دار می‌کشند و با گلوله کاری ندارند‌. او می‌گوید‌: تنها شهربانی‌چی‌ها هستند که از گلوله استفاده می‌کنند‌. البته ‌هاشم درست می‌گوید زیرا در فصل اول هم دیدیم که بهبودی،  برای قتل «بزرگ آقا»، شربت را در قالب یک پرستار تقلبی به بیمارستان بر بالین «بزرگ آقا» می‌فرستد تا با چاقو و آمپول سمی، «بزرگ آقا» را به قتل برساند اما این بار انگار نویسندگان مجموعه فراموش کردند و افراد بهبودی را با اسلحه گرم، به سراغ آدم‌های خاندان دیوان سالار فرستادند. داستان قباد هم نمونه دیگری از این مشکلات است.
قباد: قباد دیوان سالار که اکنون به عنوان بزرگ خاندان دیوان سالار به مسند قدرت نشسته اگرچه شخصیتی است که مضمحل، بی‌ثبات، بی‌قدرت و بی‌درایت ترسیم شده اما در نهایت بزرگ دیوان سالار است و از او انتظار می‌رود به جای زاری و مویه در غم از دست دادن شهرزاد فکر کند تا مانع اصلی یعنی فرهاد را چگونه از سر راه بردارد،  البته نه به شکل کاریکاتوری که در قسمت اول این فصل رخ داد و مخاطب  را بیش از نگران کردن برای سرنوشت فرهاد، وادار کرد تا صحنه را همچون صحنه‌ای  طنز نگریسته و به آن لبخند بزند.
قباد اکنون کسی است که می‌تواند همچون «بزرگ آقا» که برای از میان برداشتن فرهاد،  یک بار او را تا پای جوخه اعدام فرستاد، به راحتی فرهاد را از میان بردارد،  اکنون قباد می‌تواند مانند «بزرگ آقا» با درست کردن پرونده سیاسی برای فرهاد، او را روانه زندان کند یا حداقل کاری کند که از روزنامه اخراج شود یا روزنامه تعطیل شود تا بیکارشده و حداقل مشکلاتی برایشان ایجاد شود نه این که بدون هیچ کاری تنها به عزاداری غم شهرزاد بپردازد و بس.
از فرهاد گذشته، رابطه اش با خانواده‌ هاشم نیز در قسمت هفتم جای سوال دارد. این که بزرگ خاندان دیوان سالار،  چرا خودش باید به دیدن‌هاشم که در بیمارستان بستری است برود حال آن که در زمان سکته قلبی جمشید، «بزرگ آقا» هرگز خودش به بیمارستان نرفت و پیشخدمتش حشمت را به نمایندگی فرستاد. این که چرا قباد در حالی که می‌داند فرهاد و دیگر اعضای خانواده‌هاشم چه حسی نسبت به او دارند و متعاقبا نفرت قباد از آن‌ها برکسی پوشیده نیست این سوال را بیش از پیش پر رنگ می‌کند که بزرگ دیوان سالار چرا باید به جای این که برصندلی تکیه زند و پیشخدمتش را برای عیادت بفرستد خودش به بیمارستان می‌رود.
مهم تر از این رفتار و به اصطلاح زبان درازی مرضیه و میترا همسر و فرزند‌هاشم است در برابر قباد و سکوتی که قباد در برابر آنان به خرج می‌دهد. مرضیه به قباد می‌گوید که‌هاشم را به حال خود رها کند واین قدر از گرده اش بار نکشند و اجازه دهند که  به حجره‌اش برسد اما گویی فراموش شده  است که این حجره اساسا متعلق به «بزرگ آقا» و اینک قباد است و نه‌هاشم. «بزرگ آقا» در زمان ازدواج شهرزاد و قباد، قول داد که یک دانگ به سهم‌هاشم اضافه کند تا بدین ترتیب نصف آن حجره متعلق به‌هاشم شود و با این اوصاف در واقع حجره‌هاشم متعلق به قباد دیوان سالار است و او می‌تواند همه چیز را از آنان گرفته و به خاک سیاه بنشاند و امکان این که همسر و فرزند‌هاشم با پشتوانه وجود حجره شخصی در برابرش زبان درازی کنند وجود ندارد همان گونه که دیدیم خانواده شهرزاد نیز در برابر اوامر «بزرگ آقا » دم نمی‌زنند و فقط اطاعت می‌کنند .
بازی روزگار: در این میان اما یکی از نقاط قوت فصل دوم سریال شهرزاد  این است که نویسندگان با هوشمندی بسیار، بازی ای برای روزگار شهرزاد و خانواده‌اش چیده‌اند‌. دو بازی که هنوز برای یکی از آن‌ها باید منتظر ماند و دید در قسمت‌های بعدی چه خواهد شد، اما بازی نخست، بازی روزگار مثلث عشقی قباد و شهرزاد و فرهاد است .
بازی نخست بازی روزگار است  آنجا که  در فصل اول فرهاد به  قباد می‌گوید: «زندگی است دیگه، می‌چرخه» و در این فصل به واقع شاهد چرخش آن هستیم. این که در فصل قبل در زمان سکته جمشید، در حالی که شهرزاد همسر قباد است، این فرهاد است که مظلومانه در قالب عاشق دلشکسته  به بیمارستان می‌رود و با شهرزاد و قباد روبرو می‌شود و حال، اینک زندگی چرخیده و با وصل دو عاشق قدیمی‌، این بار، این  قباد است که به همان بیمارستان می‌رود و به عنوان عاشق دلشکسته و البته  عصبی با فرهاد و شهرزاد روبرو می‌شود و این نشان از بازی روزگاری می‌دهد که به قول فرهاد «دو روز بیشتر نیست».
دوم اما بازی روزگار «هاشم و بلقیس»  یا همان «ماه قمر» است که ظاهرا در روزگار جوانی عاشق هم بودند .‌هاشم در فصل اول به فرهاد می‌گوید که این دو همدیگر را می‌خواستند اما ‌هاشم از شهرستان به تهران می‌آید تا زندگی درست کند و خانواده ماه قمر در زمان غیبت‌هاشم، قمر را به اجبار شوهر می‌دهند و حال بعد از سی سال، این بار دوباره بلقیس و‌هاشم بر سر راه هم قرار می‌گیرند با در نظر گرفتن این که بلقیس، خواهر بزرگ آقاست، پس کسی که یک بار باعث عدم وصال این دو دلداده به هم شده است، کسی جز«بزرگ آقا» یا خانواده اش نمی‌تواند باشد . اگرچه بزرگ آقا در فصل اول به دخترش توضیح می‌دهد که هرگز خانواده ای نداشته و زن بابا او را از خانه بیرون کرده، پس با این اوصاف این او بوده که مانع وصلت دو دلداده در آن زمان شده است .   یعنی همان کاری که سالها بعد، بار دیگر بزرگ آقا، با پسر‌هاشم یعنی فرهاد انجام می‌دهد. در این میان، این پرسش به وجود می‌آید که  اگر «بزرگ آقا»، باعث عدم وصال بلقیس و‌هاشم شده چگونه‌هاشم به دم و دستگاه حکومت «بزرگ آقا» وارد شده و برخلاف پسرش که به خاطر از دست رفتن عشقش، کینه «بزرگ آقا» را به دل می‌گیرد، او(هاشم) این همه سال، بهترین یار و دست راستِ  «بزرگ آقا» بوده و هرگز نیز تلاشی برای به دست آوردن عشقش نکرده است؟ برای پاسخ این پرسش باید منتظر ماند و تماشا کرد تا با پیشرفت داستان، ابعاد تازه ای از رابطه آنان مشخص شود. رابطه ای که بی شک به عنوان یک داستانک جدید می‌تواند خون تازه ای به داستان بدمد و داستان را از این یکنواختی و عدم جذابیت بیرون کشیده و مخاطب را بار دیگر با خود همراه سازد .
بهبودی: در این میان اما شخصیت بهبودی با بازی به یادماندنی و شایسته رضا کیانیان نیز شخصیتی است که اگرچه هنوز داستان کامل و درستی برایش تدارک دیده نشده اما از میان دیگر شخصیت‌های بی هویت داستان، گردن کشیده و خود نمایی  می‌کند. بازی به یادماندنی رضا کیانیان  این شخصیت را از تیپ شدن و به قولی تخت بودن بیرون آورده و اگرچه هنوز راهی طولانی تا به دست آوردن همراهی مخاطب با شخصیت خود دارد اما لااقل مخاطب را پس نمی‌زند.
دست آخر، فصل دوم سریال شهرزاد با پشتوانه موفقیت فصل نخست آن آغاز شده است و تماشاگر منتظر اثری است که همچنان مانند فصل اول پر کشش و به یاد ماندنی باشد. پس باید منتظر ماند و دید آیا نویسندگان قدرتمند فصل اول شهرزاد می‌توانند داستان مشخص و پررنگی برای فصل دوم رقم زنند  وتجربه موفق فصل نخست این مجموعه را  در قسمت‌های بعدی به دست بیاورند.

لطفا نظر خود را درباره این مطلب بیان نمایید

draggablePen